تبلیغات
معماری سورئالیسم - خانه به مثابه بدنی دیگر
 
یکشنبه 22 خرداد 1390

از آنجا که خانه محصول رویاها و توانایی های آدمی است، بازنمایی وضعیت او می کند. خانه من دیگر آدمی است که خود را در آن متجلی می کند. پس این عرصه تجلی، زمانی کارکرد می یابد که منطبق با هستی انسان باشد. تاثیر روح آدمی در طبیعت خانه را به مثابه بدنی مجازی پدید می آورد که عرصه روح ورزی و جان بازی انسان می شود خانه به مثابه بدن مرزهایی دارد در خودآگاه و نا خودآگاه که هستی خودش و انسان را به آنها وابسته می کند.آشفتگی در مبانی معنا شناسانه انسان ارتباطش را به این بدن مختل می کند و این بی خانمانی و بی سرو سامانی از معنا انسان را به حداقل هایش فرو می کاهد.آسیبی که تنها با تماشا و خوانش دوباره خود امکان خلق بدن دیگری را خلق می کند. این گونه است که معمای خانه معاصر ایرانی وابسته به معمای انسان معاصر ایرانی خواهد بود.
یادداشتی در سه بخش:
خانه،بدنی دیگر
بسط دیاگرام خانه به شهر
از روزگار رفته حکایت
خانه، بدنی دیگر
در فلسفه شرق به ویژه در تفکر هندی اینگونه دانسته شده که معماری بازگرداندن پراجاپاتی یا کثرت عالم است به وحدت. در این تعریف سخن از کمیت و کیفیت زمانی مکانی و نیاز صورتبندی شده انسانی در میان نیست. معماری را عرصه ای می بیند برای بازگرداندن و جمع کردن. که این دو فعل را می توان در دعوت کردن خلاصه کرد.
نوربری شولتز نیز در تالیفاتی از او که به دست ما رسیده همچون سلفش هیدگر معماری و بالاخص خانه را فراخواندن هستی می داند. او انسان را موجودیت منحصر به فردی کشف کرده که جزئیات و صفات خود را در عرصه ای به قدر خانه فرا می خواند و گرد می آورد. این فرایندی است که مکان را به معماری می رساند، معنا می بخشد و انسان را محسوس و مفهوم خودش قرار می دهد. در این تعبیر خانه ساختن مکاشفه ماهیت خود است.عرصه مطالعه خود است.خانه خودی است که نه چون آینه در برابر، بلکه موازی با تمام وجوه و سطوح انسانی قرار می گیرد و اینگونه است که در بر می گیرد. خودی در بر گیرنده،جلدی و پوستی مضاعف.بدن دوم. بدن دیگر....


در حکمت اسلامی نگاه بنیادینی بین سه مفهوم روح،بدن و جسم وجود دارد که بدن را توجه عرفانی روح به عالم ماده و جسم می داند. در حقیقت بدن آن جسمی است که توسط روح از کثرت عالم فراخوان و جمع آوری شده. و بدن تا جایی بدن است که آمریت نفس را پذیرا باشد وگرنه به ماهیت جسمانی، جسدانی و مادی اش فرو کاست می شود.
دست مجموعه ای از ترکیبات کلسیمی استخوان و طیف متنوعی از پروتئین ها است که تحت اراده مغز عمل می کند. در حقیت پروتئین تحت تسلط نفس دست خوانده می شود. و شمایلش نه از پروتئین بودن که ماهیت سلولی و جزء دارد، بلکه از عملکرد مطلوبی است که روح بر آن مترتب می باشد. شکلی که داروین نیز ویژگی هایش را به مطلوب بودن هایش منسوب می کند.
دست چه در ساحت معنوی اش و چه در ساحت مادی اش معطوف به اعمالی چون گرفتن،چنگ زدن، فشردن،نواختن وساختن است که هیچ وجهی از آن بی دیگری نمی تواند این اعمال را مرتکب شود. نه روحی بی اتصال به عالم ماده و نه دستی جدا شده از پیکر نمی تواند گلی را بچیند یا مویی را از حاشیه صورت کنار بزند. در حقیقت جسمانیت دست امکان حضور و دلالت به روح می دهد.پس بدن عرصه و امکان حضور است. خانه روح، تا روح انسانیت بورزد و هستی کند. هستنده ای که هیدگر موجودیتش را مهمترین فعلش می داند.هستن و بودن
آیا اهرام در غیاب فرعون ادامه سلطه او را بر مصر ممکن نمی کرد و آیا این سلطه در رهگذر تاریخ هنوز بخشی از ذهن بشر را در اختیار ندارد؟
آدمها به نسبت سهمشان از هستی ، بدنی دوم را در اختیار می گیرند که می تواند بی حضور جسمانی آدمی به زیست و بقای خود ادامه دهد.آیا خانه ادامه ی آدمی نیست؟
آن چیزی که خانه ها و عمارت ها را بعد از مرگ صاحبانشان در روزگاری بس بعید زنده و اثرگذار حفظ می کند کدام نیرو است؟ جسم بی روح امکان بدنیت ندارد.پس کدام روح خانه را بعد از مرگ صاحبش خانه نگه می دارد.آیا آن فرایندی که به خلق خانه منجر شده فرایندی بازگشت ناپذیر است؟ آیا معنایی که بر سنگ و چوب و فولاد دلالت می ورزد تا خانه خوانده شود محدود به حیاط فرد است؟
آن معنایی که انسان به فضا می دهد در چه صورت بندی ماندگاری می کند تا مرگ خانه را از معنا تهی نکند؟
آرایه ها؟ تزئینات؟ فرم ها و عملکردها؟ و در یک کلام منحصر به فرد بودن ها؟ آیا تفاوت چنان چه داروین می گوید شرط بقا است؟
می دانیم که بسیاری از بناهای ماندنی ماندگاری شان را از فرم و صور جسمانی معماری به دست نیاورده اند. چه اینکه کسی مدعی فرمی منحصر به فرد برای کعبه،قبله گاه مسلمین نیست. کعبه معمولی است. به شدت معمولی است. و به شدت ماندنی است.نه سازندگانش زنده اند نه احیا کننده گانش بر کره خاک زندگی عنصری دارند.آن نیروی عظیمی که کعبه را هستی بخشیده معنا است. معنایی مشترک در ذهن میلیون ها آدم. کعبه نه از سنگ که از آدمهایش ساخته شده و می شود. مانوس است. خویشاوند است.
خانه به مثابه ی بدن دوم با آدمی خویشی می کند.اهلیت دارد. اهل است.نیازی به شناختن ندارد، به چنگ آوردن، تصاحب کردن،فهمیدن... . تجربه شده و آزموده شده و به ناخودآگاه سپرده شده است. کسی به "چه باید باشد" در خانه نمی اندیشد.کسی خانه را نمی بیند. خانه دیدنی نیست.تا زمانی که ترک نشود در حافظه جایی ندارد. و کسی که به خانه می رود، خانه را نمی فهمد بلکه به خاطر می آورد.کسی به خانه نمی رود، به خانه باز می گردد. خانه برگشتنی است. جایی که در پایان همه چیز به آن می رسیم. مبدایی که مقصد است. خانه انا للله و انا علیه راجعون است.تراز صفر.خود.بدن.
بسط دیگرام خانه به شهر
اگر معنا را عاملی دانسته باشیم که محیط را به خانه تبدیل می کند پس عناصر معنا دار و فرایند معنا دار کردن، آن چیزی است که سکونت می بخشد. در میدانی باز افراد در کنار ستونی،تیری،درختی و یا عاملی قرار می گذارند که بتواند در بی معنایی و گشودگی فضا دلالت بر چیزی قابل فهم کند. در حقیقت فضا قابل فهم نیست. چون روحی که به چشم نمی آید. این چیزها و اشیا هستند که در نسبتی که با معنا برقرار می کنند فضا را سامان می دهند. روجوع کنیم به تمام نشانه های شهری و المان های میانی میادین در تمام جهان که به عنصری عمودی کشیده و شاخص رجوع می کنند. آن چیزی که معنا را به ماده ارجاع می دهد همان ویژگی خویشی و اهلیت است. در این خوانش خانه نه گره ای در هم فشرده از عملکردها و دیاگرام های حقوی و بسته که آن اتفاقی معنا دار است که زمین را به انسان به مکان تشرف می دهد.
زیست هزاران سال تجربه شده عشایر در مسیر هایی که نشانی از خشتی وگلی ندارد چگونه می تواند بی معنا و یا بدن دوم آدمی اتفاق بیافتد. که اگر این بدن دوم و معنا نبود آیا از موسیقی و ادبیات و طرح و رنگ و فرهنگ می توانست نشانی در این اقوام جست؟
دیاگرام های خطی چندین کیلومتری که سنگی یا کنج چشمه ای را معنا دار و هستنده ساخته اند آیا خانه و تن آدم های ایل نیستند. چه بسیار در آوازهای این اقوام می بینیم که در فراق معشوق کوه را و جنگل را و صحرا را خطاب قرار می دهند.
دیاگرام های باز. دیاگرام های خطی جا به جا شونده، جایی که خانه نه مفهوم نشستن بلکه معنای راه رفتن دارد. خانه راه می شود و اهلیت نه در همسری که در همراهی است. آیا شهر به خطوط جا به جا شونده بسیارش که معنای بنیادین ارتباطی آن را می سازند نمی تواند یک کوچ مدام باشد؟
آیا شهرنشینی امروزین که بیشتر در جا به جایی معنا دارد تا در سکنی، در این دیاگرام های عمومی، باز و جا به جا شونده لایه های بی شماری از معنا را در بر نمی گیرد که در ذهن شهروندان عطف به اهلیت و انس بشود؟
کارمندی که هر روز وقت ناهار 5 دقیقه تا یک غذاخوری عمومی پیاده روی میکند و روی صندلی همیشگی اش می نشیند بی خانمان است؟ بی بدن دوم و بی معنا است؟ پس چگونه است که می تواند در رهایی از اغتشاشات اطراف دست به جیب پالتو ببرد. کاغذی و قلمی بیرون بیاورد و هنگام صرف چای چند خطی شعر بنویسد و یا طرحی در جسم کاغد جان ببخشد.
آیا آدمها حلزون هایی نیستند که با معناهایی که حمل می کنند خویشی و اهلیت می بخشند و آیا این اتفاق در هر جسمانیت شهری امکان دارد؟
آیا هر شهر و یا هر خانه ای این ظرفیت را دارد تا بدن دوم آدمی باشد؟ ضرورت معماری چیست؟
چگونه روح انسان به معنای منحصر به فردش فضا را معماری و شکل می بخشد تا با اهلیت و خویشی دادن به آن بتواند دیگر به آن فکر نکند و در تسلط کامل به آن روح را معطوف به دیگری سازد؟
در حقیقت خانه سازی اندیشیدن با این هدف است که فضایی به دست بیاید که نیازی به اندیشیدن ندارد. پایگاهی امن که ذهن را به مخاطره نمی اندازد تا بتواند به خاطر بیاورد.
افلاطون معتقد بود آدمی نمی تواند چیزی را که نمی داند بداند. چون در صورت غریبگی و نا مفهوم بودن امکان دانستن وجود ندارد. پس هر چه دانسته می شود مسبوق با سابقه ای است. اینگونه ادراک آدمی تنها به خاطر آوردن است. هر دانستگی، فراخوان معنای فراموش شده نخستین است.روز نخستین، باغ نخستین، خانه نخستین.
تعریفی که آدمی را دائما در برگشت معنادار می داند.همان که تفکر اسلامی نیز در معاد آن را جستجو می کند. تنها انسانی معنا دار است که بر می گردد. بر گشتن دلالت بر خانه دارد. انسانی که بی خانمان نیست. بی بدن نیست. بی هستی نیست.
آیا اینگونه می توان معیاری به دست آورد که هستندگی و وجود آدمی را به نسبت خانمان و اهلیتش معنادار فرض کرد؟ و آیا شهر و خانه ما، ما را انسان تر می کند یا نیست تر؟

از روزگار رفته حکایت
قرن ها تجربه زیستی ایرانی روابط ، دیاگرام ها و اهلیتی سامان یافته را برای انسان ایرانی ارمغان داشت. خانه ها، بازار، تکیه ها و مساجد وحتی کارونسراها و راه ها مجموعه ای همگن را پدید آورده بود که بدنی خو گرفته و مانوس برای انسان ایرانی به شمار می آمد. موسیقی که به شعر می نشست. شعری که با خوشنویسی همسو بود و خطی که نقش و نگار جا داشت، و نقش و نگاری که بر ایوان می نشست نشان از اندام وارگی و همزیستی موفق وجوه و سطوح روح ایرانی است. هنرمند ایرانی بی آنکه به مبانی روانشناسی و نظری اثرش نظری داشته باشد زیبایی می آفرید. تاجری که بی دانستن اصول اقتصادی کلان و خرد سکه بر سکه می افزود و مادرانی که بی مراجعه به یونگ و فروید کودکانشان را می بالاندند. انسانی که ضرورتی برای نگاه به بدن خود نداشت و بر تپه های کوتاه و بلند تاریخش می دوید و زمین می خورد.
اما آنچه در مواجه او با جهان مدرن پدید آمد حتی از تجربه مغول نیز اعجاب آورتر بود. مغولان در کمیت او دست برده بودند و جهان مدرن در کیفیت او. یکی از او اندامی را جدا می کرد و دیگری او را دیگری می خواست.
ماجرای غرب و ایران ماجرای تغییری ماهوی بود. دیگر بدن دومی موجودیت نداشت. که در پناه او بنویسد و اندیشه کند و ببالد.انسان ایرانی بیش از همه تاریخ خود در این صد و پنجاه سال اخیر خود را تماشا کرده و درباره خودش حرف زده است. هر چه ادبیات کلاسیک ایران شرح فراق دیگری است اما ادبیات معاصر شرح درد خود است. ارجاع به خود و فکر کردن به خود محصول بی خانمانی و بی بازگشتی انسان معاصر ایرانی است.
تغییر ماهوی شهر ها برای عبور و مرور و تغییر ماهوی ساختمان ها در دو وجه فرم و ابزار که همه در بستر همان سنت و کالبد قدیمی اتفاق افتاد مجوعه ای ساخته ناکارا. بدنی مسخ شده و از شکل افتاده که نمی تواند نماینده روح باشد. مروری کنید بر مباحث نظری در تمام شاخه های هنری و بی سامانی که حتی هنرمندان بزرگ نیز بر آن معترفند. معماری که قوس و کمان را به خاطر دارد اما نمی تواند از بدنه های خطی و متعامد شهری دست بکشد. مقرنس ها را دوست دارد اما نمی تواند چنین ظرایفی را در بدنه های سرد آلمینیومی پیدا کند. ذهنی دوگانه که نمی تواند تصویر مطلوب و مانوسش را از هم تمیز دهد. با یکی خویشی می کند ولی چشم و دل در دیگری دارد. معمار امروز ایرانی نمی تواند زیبایی هولناک ویلا ساووی را انکار کند و نمی تواند از خانه عباسی هایش دل بکند.انسانی مجهول که لاجرم به حداقل های انسانی اش کاسته می شود. موجودیتی دچار که سازه های متعامد فلزی و بتونی می سازد و روی نما را با طاق نمایی آذین می بخشد. زیبایی بی عملکرد و عملکرد های نا زیبا محصول بی سرو سامانی فرهنگی است که هنوز زمان می خواهد تا چشم هایش را بمالد و به خود نگاه کند.

محسن اکبرزاده





طبقه بندی : مقالـه - خبـر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


معماری سورئالیسم
درباره وبلاگ

معماری چیزی جز تمنای زمان برای فضایی زنده متغیر و جدید نیست. درست است كه معماری بر روی حقایق مسلم بنا گردیده است اما زمینه كار اساسی آن تسلط معانی است. معماری، اراده زمان است كه به فضا تبدیل شده است. زنده، شاداب و جدید .

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :